"دیر آمدی ای نگار سرمست "...

1) غزلی ازمجموعه ی « پشت این غزل مردی است  ... » :

...اتاق دور سرم چرخ می زند انگار

دهان گشوده به بلعیدنم درو دیوار

ازارتفاع خودم پرت می شوم ناگاه

چنا نکه پرت شود دردهان دره، قطار

توالی شب و روزاست و مرگ تدریجی

نگاه ثانیه تلخ و دقیقه ها کشـــــــــــــدار

نشسته ایم که پایان ماجرا برسد

دوکرکس اند شب و روز، عمر مامردار!

گرفته بغض غریبی گلوی پنجره را

سکوت بر سر فریاد گشته است آوار

نریخت چشم کس آبی بر آتش جگرم

نبرد خاک مرا دست باد سمت بهار

          

اتاق سطل بزرگی از آشغال شده

پراست ازپاکتهای خالی از سیگار

پراست از کاغذ پاره ، ظرف های کثیف

پراست از بطری ، از پیاله های خمار

ومن مگس شدم و تارعنکبوت اتاق

اتاق آینه،من مثل لکه ای زنگار

به روی پنجره ها خاک مرگ پاشیدند

اتاق باد شدوهرچه بود مثل غبار!

              

غریبه آ...شبم از گریه خیس،همدم من

توالی ِ « دُ ، رُ ،می ، فا ، سُ ، لا ، سی » گیتار

              

غم ِ شگفت ! مرا با خودت ببر به جنون!

غم ِشگفت ! به تنهایی ام قدم بگذار !

                         

اتاق نیست ، تو هم نیستی و من هم نیست

( تعمدی است اگر نیست می شود تکرار! )

2) « دیر آمدی ای نگار سرمست     زودت ندهیم دامن از دست »

برای « تو » که دیرودور یافتمت :

تنهاتویی که مرد ِ درون ِ مرا زنی 

یعنی فقط تو نیمه ی گم گشته ی منی

گیراترازسکوت ِ گلِ ِ سرخ حرفهات

بامن به لحن آینه ها حرف می زنی

کزکرده ام کنار خودم خسته و غریب

شایدحصارغربت«من» را«تو»بشکنی

این غول با طلسم تو در شیشه میشود

تنها تو می توانی اش از پا بیفکنی!

باتوچقدرحال من این روزها خوش است

سرشارم از پرنده و باران و روشنی

باتودوباره می شود از عشق حرف زد

ازگور ِشب به منزل ِ خورشید روزنی

ای دوست دستهای تو چترپناه من

ای دوست درهجوم ِ شب ِزخم مأ منی

حکم رهاییِ ِ من  ِخسته به دست توست

من بیژنم هرآینه و تو تهمتنی!

زیباییت مدام که در شهر ِعاشقان

زیبایی و زبانزد هرکوی و برزنی

من هرچهار فصل خزان و فقط خزان

تو موسم ِ شکوفه و فصل ِ شکفتنی

خورشیدوچشم های تو یک سنگ ِبی بها

خارند دیگران و تو چون باغ و گلشنی

 « می خواهمت » صریح تر ازاین نمی شود

تو خون ِجاری ِرگی و جان ِدرتنی

راهم اگرچه پیش ازین اشتباه بود

ازاین به بعد مقصدم از هرچه رفتنی

* * *  

دورازتوأم اگرچه ... ولی باتوأم مدام

هرچند دیرو دور، تو آن نیمه ی منی

3) غزلی بااحترام وارادت به ساحت ستاره ء هشتم - امام رضا ( ع ) :

شب گریه است هرروزم تو لبخند خداهستی

برای تلخی این روزها مشکل گشا هستی

برای آسمان فرقی ندارد باز با گنجشک

اگرچه نیستم درخور من،اما تو رضاهستی

به پابوس تو می آید دلم هرلحظه تاهستم

به پابوس تو می آید دلم هرلحظه تا هستی

«سلام ٌ هی َ حتّی مطلع ُالفجر» است درگاهت

میان شهری ازنا آشنایان آشنا هستی

اگرجان را به شوق دیدنت آیینه گردانیم

تو نوری از خدایی شک ندارم هرکجا هستی

دلم تنگ است آقا روزهایم ابری و سردند

تو آن خورشید گرم در پس این روزها هستی

نفس تنگ است ازسنگینی این سنگ جانفرسا

میان تنگی این گور بی روزن هوا هستی

                

غریبی که غریبان جهان درسایه ات هستند

شب گریه است هرروزم تو لبخند خدا هستی

                                                               یاحق!       

/ 266 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید فراموشکار

دلم تنگ تنگ تنگه لامصب .

راحله حدیدی

سلام دوست عزیز "این قنداق نشانه ی دست و پاگیری بزرگی نیست- محکم بگیر! روم به دیوار تا ماندنت بالا می پرم جای نفرین هایم خالی! حالا دیگر دروغ و راست قصه را بگذار پای آلزایمر این متن." " شعر ارتعاش در جشنواره خوارزمی" بروزم و منتظر قدمهایتان روی سطرهای این متن هستم موفق و شادباشید [گل][بدرود]

عاطغه اسکندری

آن که می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را ازدست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود. هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. ای کاش عشق را زبان سخن بود. آن که می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود. هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان سخن بود… ا.بامداد

عاطفه اسکندری

آن که می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را ازدست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود. هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. ای کاش عشق را زبان سخن بود. آن که می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود. هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان سخن بود… ا.بامداد

صبا

آخرش آرام آرام... گریه های من؟ مهم نیست مهم اینست که آخرش آرام آرام... وب جالبی دارین به منم سر بزن[ماچ]

یک دوست

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

زهرا

سلام دوست عزيزم عيدتون مبارك

زهرا

سلام دوست عزيزم عيدتون مبارك

سعیده

تنهاتویی که مرد ِ درون ِ مرا زنی یعنی فقط تو نیمه ی گم گشته ی منی مصرع اولش بی نظیره من عاشق اسطوره هام مهر گیاه و آنیما و این ماجراها خوب قافیه چینی می کنید آفرین

الهام

سلام استاد. بسیار زیبا.ممنون [گل] [چشمک]