.................................

مثل خیلی های دیگر کتاب من هم به نمایشگاه نرسید.میخواستم با مطلب دیگری به روز کنم به سرم زداین بار هم شعری بنویسم بخشهایی از یک منظومه را بخوانید

من ِهمیشه ی در بی تویی مچاله شده

ستاره ای  که  اسیر سیاه چاله شده

پرنده بودم  و زندانی ِ قفس  شده ام

جنازه ای که فقط میکشد نفس شده ام

من از اهالی ِ خورشید بوه ام مردم!

پراززلالی ِ خورشید بوده ام مردم!

به شب دچار ولی ازتبارخورشیدم

عجیب نیست که چشم انتظار خورشیدم

.......

چه شدکه من سراز اقلیم شب درآوردم

به این عجوزه ی پتیاره باور آوردم؟

کدام دست نوشته است سرنوشتم را

کدام وسوسه از دست من بهشتم را...؟

............

اگرچه کودک این روزهای من خسته است_

اگرچه بال به سوی توپرزدن بسته است_

هنوزهم  پرم از غربت چکاوک ها

پر از رهایی ِ دلچسب ِ بادبادک ها

...............

من آن تصور تلخ پرنده از قفسم

همیشه وحشتی آمیخته است با نفسم

..........

نوشته ام  شعری  باز   از  نبودن  تو

دلم خوش است به این روز وشب سرودن تو

چقدر کاغذ  بیهوده  هی سیاه کنم

که تو نباشی وعمراینچنین تباه کنم؟

اتاق پرشده از ناگهان کاغذها

ومن جزیره ی گنگی میان کاغذها
............

چقدرتاریکم من چقدر نوری تو

چقدر ازشب من دوردوردوری تو؟

چقدر آه ...چقدر آه... آه ...آه ..چقدر

چقدرچشم بدوزم به راه آه... چقدر؟

دلم گرفته ازین هی تسلسل شب وشب

ادامه دارد تاکی تسلسل شب و شب؟

دلم گرفته ازین شهر_پایتخت دروغ_

که مردمش همه پوشیده اند رخت دروغ

..........

چنانکه سکر خیالت خمار میشکند

طلسم باغ به دست بهار میشکند

شنیده اید که رسم است گاه پایین و...

شنیده اید که گهگاه پشت برزین و...

همیشه ماه پس ِپشت ابر پنهان نیست

همیشه فصل رجزخوانی زمستان نیست

هنوز آینه ام گرچه غرق زنگارم

هنوزهم که هنوزاست ازتو سرشارم

چه باشتاب گذرمیکندقطارزمان

به سمت هیچ سفر میکند قطار زمان

درایستگاه«تو»شایدکمی درنگ کند

مگر که زشتی خودرابه «تو»قشنگ کند

چه بوده حاصلم از این قمار هرروزه

کجاست مقصداین گیرودارهرروزه؟

تویی دلیل نفس میکشم هنوز اگر

هنوز دردل شب مؤمنم به روز اگر

مرابه منطق چشمت مجاب کن ای یار!

دوباره در شب من آفتاب کن ای یار!

چقدرسایه ی مشکوک در حوالی ماست

به جز تبرچه کسی فکر خشکسالی ماست؟

که باغ خشک شود هیزم اجاق شویم

بروثمر برود هیزم اجاق شویم

.....

مرابه فصل غزل های عاشقانه ببر

مراکه گم شده ام درخودم به خانه ببر...

 

 

 

همیشه وحشتی آمیخته است ب

 

 

 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا صادقي

انجمن ادبي سرپل ذهاب به دستور رئيس ارشاد (آقاي پرنور، البته بخوانيد رضايي ) تعطيل شد. چون رئيس محترم هنوز در عصر... زندگي مي كند و معتقد است خانم ها و آقايون نبايد با هم حرف بزنند!!! لطفا اطلاع رساني كنيد. خبرهاي بعدي اعلام خواهد شد...

سمیه مردانی

ممنون آقای عزیزی بزرگوار کتابتان که چاپ شد به ما هم خبر دهید تا بخوانیم... متشکر

امارانت

سلام شعرت رااستفاده کردم تومجله...لینک هم شدی...راستی بادلتنگیت چه کنم؟

بهزاد بهادری

سلام به روزم با 1_حقیقتی که تلخ است مثل قهوه 2_انتخابات یا انتصابات یا افتضاحات 3_فصل نامه ی ادی کولاژ 4_نمایشگاه کتاب 5_گروس عبدالملکیان 6_ بخت خودتان را ازمایش کنید و سری کامل کتابهای بابک احمدی را هدیه بگیرید ! 7_بررسی سیر غزل امروز 8_فراخوان جشنواره ی شعر کوتاه 9_ و یازده طرح و کاریکلماتور منتظرم ... تا بعد

مریم حقیقت

سلام دوست من ممنون از لطف دعوتت زیباست مثل: من آن تصور تلخ پرنده از قفسم همیشه وحشتی آمیخته است با نفسم .......... همیشه هایت شعر یا علی

مریم

من از اهالی ِ خورشید بوه ام مردم! پراززلالی ِ خورشید بوده ام مردم! دیوانه بودم دیوانه ترشدم!

آتنا علی محمدی

سلام ممنون از حضورتون خوشحال میشم باز هم به من سر بزنید و نقد کنید

علی محمد محمدی

دلم ، درایستگاه«تو»شایدکمی درنگ کند مگر که زشتی خودرابه «تو»قشنگ کند

حسن اربابي

خوشحالم باوبلاكت آشناشدم آخرين باركه ديدمت شيرازبودوجشنواره شعرانتظار.سالهاي دور دانش آموزي كه هست هنوز