+ آمده ام
سلام
حدود یک سال و نیم از آخرین باری که به روز کردم گذشته است.تقریبا از سال 80 در هیچ کنگره ای شرکت نکرده بودم در هیچ مجله ای شعری چاپ نکرده بودم در هیچ محفل یا انجمنی حضور نداشتم خیلی از دوستانی که امروزه افتخارشان این است که مثلا در کنگره ی فواید ومضرات چیپس وپفک رتبه اورده اند زمانی که بنده در جشنواره های معتبر حضور داشته ام هنوز وارد حوزه ی شعر و ادبیات نشده بودند حرفی در رد و قبول این معیارها ندارم حرفم چیز دیگری است کاری به جایگاه شعرم ندارم که ادبیات برای من رسالت است و تمام زندگی ام، بعضی ها شعر مرا دوست دارند خیلی ها ندارند اما هیچگاه عدم حضورم به معنای دوری از این حال و هوا و دچار روزمرگی شدن نبوده است...خلاصه اینکه با وجودی که خیلی سال از باز شدن وبلاگم گذشته بود تصمیم گرفتم دوباره ارتباطم را با شاعران برقرارکنم با خودم فکر کردم بی حاشیه ترین جا میتواند همین فضای مجازی باشد این شد که تقریبا از 2سال پیش یا کمی پیشتر توجه بیشتری به این فضاکردم به روز میکردم جواب نظرات را میدادم شعر و داستان دوستان را میخواندم و هرجایی نکته ای به ذهنم میرسید مینوشتم و گاه فقط لذت میبردم و سکوت میکردم...همه چیز خوب بود...بی وبلاگ و با وبلاگ من که تمام دغدغه ام ادبیات بود حالا دوستانی جدید یافته بودم قدیمی ها را پیداکرده بودم...اما نمیدانم چرا همه چیز تغییر کرد؟...بدترین توهین را از عزیزترین هایم شنیدم رکیک ترین ناسزاها که گاه عصبی ام میکرد به شاعر بودن که هیچ به ادم بودن خیلی ها شک کردم...قبول دارم دوستان خوبی یافتم اما در خیلی از جاها باورم خدشه دار شد...به روز نکردم مدتها...باز هم توهین ها و تهمت ها ادامه داشت تا اینکه حتی قسمت نظرات را هم غیر فعال کردم...دوباره خزیدم به لاک تنهایی ام...دنبال ارامش گم شده ام بودم...دوباره گوشه گرفتم از هیاهو ها...هفته ای دوروز تدریس در دانشگاه دو روز در مدرسه ای غیر انتفاعی دوروز در موسسه ی قلم چی و کلاس های خصوصی کنکوری ادامه داشت با ارامش بیشتری به کارم میرسیدم در همین مدت هم طبق همان خصلت معلمی ام هرجا استعدادی دیدم برایش وقت گذاشتم و تمام تلاشم این بود اندازه ی سرسوزنی مفید باشم...انجمن دانشگاه را راه اندازی کردم آن هم به پاس هیجان و احترام دانشجوهای جوانم که مرا سرشار از حس زندگی میکردند...سرو سامانی به انبوه شعر هایم دادم مقاله های ناتمام را تمام و تمام شده ها را به چاپ سپردم .برایم دردناک است اما باید بگویم برای حفظ آرامشم از جماعت شعرا و محافلشان پرهیز کردم...خون دل خوردم و سکوت کردم ریاکاری ها و دورویی ها را دیدم و حرفی نزدم لبخندهای مسموم را تحمل کردم سعی کردم نه قضاوت کنم نه بخواهم بدانم که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ ؟ فقط میشنیدم و تمام راه هایی را که میشد باز هم بشنوم بستم...
برای من همیشه همینطور است درست لحظه ای که برایم به ظاهر پایان همه چیز است عنایت خدا شامل حالم میشود و آغازی به میهمانی ام می اید طوریکه متوجه میشوم آن پایان پوست انداختنی بیشتر نبوده است...
تصمیم نداشتم به روز کنم تا اینکه عزیزی از من خواست مجدد این صفحه را به روز کنم گفتم فلانی مرا که میشناسی لحظه ی افرینش برایم از همه چیز مهم تراست و بی تعارف از آن لذت میبرم به نتیجه کار ندارم که چه از آب در می اید ؟اما این لحظات شیدایی برایم از قضاوت دیگران مهم تر است دنبال هیاهو و اثبات ونفی نیستم از نوشتن لذت میبرم همانقدر که از خواندن ودیدن و شنیدن ...هیچ ابایی ندارم وقتی شعری یا داستانی از نوجوانی میشنوم و لذت میبرم به اونگویم هر نوشته ای که برایم لذت بخش باشد میخوانم کاری هم ندارم حتی اگرمثلا صاحب آن جزو همان کسانی باشد که ذهنم را با حرفهایش آشفته کرده بود نهایت اینکه اثرش را میخوانم و تمام تلاشم را میکنم که نه من به کویش گذری کنم نه اجازه دهم او بخواهد به من نزدیک شود...پس به روز کردن من چه سودی دارد؟میترسم باز آشفته ام کنند...گفت (حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او / ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم) یا حرفها درست بوده که بپذیر و اگر برایت ناراحت کننده است و آن ها رابد میدانی خودت را تغییر بده اگر هم توهم بیمار گونه ی آنهاست تو را چه باک؟!تو به فرهنگ و ادبیات و هنر علاقه داری این هم فعالیتی فرهنگی است سعی کن از این فضا هم مثل بقیه ی فعالیت ها لذت ببری ...دیدم حرف به جایی است...
از خدا میخواهم این دریچه را به همان سویی که قبلا در بسیاری موارد برایم آرامش بخش و لذت بخش بود باز نگاه دارد...
تصمیم دارم ماهی یکبار به روز کنم...البته فاصله ی این به روز کردن تا به روز کردن بعدی شاید کوتاه باشد...این پست را شعر میگذارم...پست بعدی را اختصاص میدهم به نقد شعر یکی از شاعران جوان استان که مجموعه ای رباعی چاپ کرده اند هر چند بنا به دلایلی به شدت پرهیز داشتم اما به اصرار حوزه ی هنری این نقد را نوشتم...نقدی بر رباعی های اصغر عظیمی مهر...
شعر 1) تقدیم به حضرت رسول(حضرت در جواب کسی که می پرسد شما زیباترید یا حضرت یوسف زیباتر بوده اند میفرمایند برادرم یوسف زیبا بود اما من نمکین تر هستم)
هلهله ی باد و رقص سرو و صنوبر
در دهن گل ترانه های معطر
حال ستاره شگفت ماه پر از شور
شهر در انبوه آفتاب شناور
حس غریبی گرفته پنجره ها را
شور شگرفی نشسته بر در و پیکر
مثل هم آغوشی نسیم و علفزار
مثل دلی بی قرار خنده ی دلبر!
صف به صف از هر طرف ملایکه در جوش
پرشده از عطر نامت آینه یکسر
گرد به گردت تو در میانه ی آنها
شاخه ی زیتون در دهان کبوتر
آیه به آیه دل تو مصحف رویش
غربت دل های ماست شاخه ی بی بر!
خواستم از مهربانی تو بگویم
شرم قلم مانده و خجالت دفتر
=====
چاشنی شعرهایم از نمک توست
یوسفم و شاعران شهر برادر!
=====
سید آیینه های رو به تجلی
قدر تو را کس نبوده جز تو برابر
مژ ده ی باران شنیده اند ازین است
هلهله ی باد و رقص سرو و صنوبر...
شعر 2)
دست من نیست عاشقت شده ام من به تو فکر میکنم هرشب
نیستی، بی تو در دلم آوار میشود صدهزار بم هرشب
مثل سیگار لای انگشتم روبه پایانم و ندارمت آه...
سر من درد میکند بدجور میکشد تیر پشت هم هرشب!
خواب از من گزفته چشم تو هی خیال اجق وجق تا صبح
میرود راه روی اعصابم مثل اسبی که کرده رم، هرشب
از سر کار خسته برگشتن لقمه ای زهر مار کوفت کنی
بعد کانال های تلویزیون طبق معمول با خودم هرشب...
با خیال تو میرویم به پارک باخیال تو می رویم سفر
خسته که میشود، خیال تورا می زنم تا سحر قدم هرشب
تو به من فکر میکنی اصلا؟ ذهن نه زیاد اما هی
به تو درگیر دست کم هرروز به تو درگیر دست کم هرشب!
===
خنده ی تو طلوع خورشید است تو بخند آسمان تلخم را
خانه ات قبله ی نماز جنون دل من زایر حرم، هرشب
===
بامنی مثل جان که در بدن است باتوام مثل سایه ات باتو
روی کاناپه جای هردومان فاصله گرچه داده لم،هرشب
دست من نیست عاشقت شده ام نبض من تند می زند از تو
_ "دل به دریا بزن همین فردا..."
میخورم با خودم قسم هرشب!
من و هرشب دعای داشتنت از خدایی که مستجاب نکرد
این دعاهای هرشب من را نامم افتاد از قلم هرشب!
صبح خمیازه های نومیدی ظهر تکرار چرت تنهایی
عصر عصر مزخرف هرروز باز زانوی هرچه غم هرشب
نیستی حال و روز من خوش نیست پرم از حسرت هم آغوشی
گرچه در فکر های رنگی من با منی تا به صبحدم هرشب
هرشب و آه هرشب و هرشب هرشب و آه هر شب و هرشب
دست من نیست عاشقت شده ام من به تو فکر میکنم هرشب...
+ عسی ان تکرهوا شیئاوهوخیر لکم...
راستش اصلا دل و دماغ به روز کردن نداشتم تا اینکه دیشب برایم اتفاق بامزه ای رخ داد!
منزل دوستم بابک بودم که دوتا برگه برایم آورد که بگیر ،این هارا چند ماه پیش اینجا فراموش کرده ای و من هم هربار یادم می رود که آن ها به تو بدهم...دیدم دوتا شعر است یک غزل و یک چهارپاره...حقیقتا فراموش کرده بودم که اینجورشعری اینجانوشته ام و این شعرراهم دارم...به قول بابک البته حق داری چیزی از آن شب را به یاد نداری!...تصمیم گرفتم این دوتا شعر را بدون هیچ ویرایشی برای این پست انتخاب کنم...بخوانید لطفا
این روزها خورشید غمگین آسمان هم داغدار است
هرپنجره رویای چشم اندازها را سوگوار است
این روزها_دورازتو_حالم آنچنان خوش نیست تلخم
تقویم من چشم انتظارآن بهاری که قرار است...
****
این گردوخاکی را که می بینی فریب گرد باد است
این گردوخاکی را که می بینی غبار بی سوار است
جزخود ندارد مقصدی فواره،این اوج فریب است
آنچه به دریا می رسد روزی،مسیر آبشار است!
****
شاعر،بیاوواژه ها را خون بگریان.قوم خفته_
تاشانه ای همچون تورا پیدا کند چشم انتظاراست
ما شاعران هستیم،دورازچشم اغیاریم هرچند
یعنی شهید ناکجاآباد غربت بی مزار است!
****
این روزها منگم نگاهم بوی دلتنگی گرفته
آتش گرفته خانه ی قلبم اگرچه بردباراست
درآستین خنجرولی لبخندبرلبهای یاران
بایدبگویم از کدامین درد؟دردم بی شمار است
باطعنه ی تنهایی ام سرمی کنم این روزهارا
درچشم آن (دیگرکسان)هم روزگارم خنده دار است!
قلبم گل سرخی است زخمی دستهایم شاخه ای خشک
جانم اسیر بازی شوم و کثیف روزگار است
درمن زمستان و زمستان و زمستان و زمستان
گیرم بهاراست و بهار است و بهاراست وبهاراست
****
شایدپس از این روزهایم روی خوشبختی ببینند
تقویم من چشم انتظار آن بهاری که قرار است...
واما چهارپاره(میشود مثنوی هم باشد باوزن بلند!)
دوراز توام بی آنکه بخواهم
دورازمنی بی آنکه بخواهی
دنیای این من و تو بی هم
ماننددوراز آب دو ماهی
*
لبخندها غبار گرفته
آیینه در ملال مکدر
پوسیده درقفس دلمان چون_
رویای بالهای کبوتر
*
قدقامت نگاه ببندیم
روبه کدام پنجره باید
تاکی اسیر سایه ی شب ها
تا کی مدام دلهره باید؟
*
آغشته با تبسممان اشک
فریاددرسکوت گلوگیر
دلخوش به بد از آمد بدتر
راضی به هرچه داده ی تقدیر
*
مرگ است و مرگ ساقی این بزم
خون دل است باده به هرجام
حیف از ملال رفتن و رفتن
درکوره راه های بی انجام
*
قلب من و تو باغ کسالت
باغی که در تصرف درد است
سرداست دست های من ای دوست
ای دوست دست های تو سرد است!
*
هرسمت جغدجغدخرابی
هرسمت هی تداوم اندوه
خیره شدن در آینه مبهوت
هرروز هی تکلم اندوه
*
نفرین به روزگار که ناگاه
بین من و تو فاصله افتاد
آرامش دل توبه هم خورد
آرامشم به ولوله افتاد
*
خسته از آسمان و زمینم
خسته ازین توالی تکرار
هرروزمان شبیه به دیروز
ماییم و خشکسالی تکرار
*
کزکرده ام کنار خودم تا_
هرروز را به شب بکشانم
آرام گریه می کنم از درد
شب را به روز تا برسانم
*
مثل دو ما هی ایم من و تو
مثل دو ماهی دور از آب
مثل دوتا قناری عاشق
...........
یاحق!
