چشمان تو شناسنامه ی من است


+ نگاهی به رباعی های اصغرعظیمی مهر

اول اینکه پیشاپیش فرارسیدن نوروز باسانی نماد هویت ایرانی را به همه ی دوستان عزیز تبریک میگویم

دوم اینکه نوشته ی زیر حاصل عادت دیرینه ی من است که هر کتابی را که میخوانم در حواشی آن مطالبی یادداشت میکنم حال میخواهد شاعری جوان چون این دوست عزیز باشد یا رمانی از نویسنده ای گمنام یادیوان حافظ و ازین قبیل .حاصل این نوشته ها  گاه مکتوب میشود گاه این مکتوب چاپ میشود و گاه...مثلا همان سالهایی که دوست عزیزم سیامک بهرام پرور کتابش را چاپ کرد مجموعه ی نکاتم را مرتب کردم برایش پست کردم دستور داد در جلسه ی نقدش که در تهران بود و با حضور چند نفری از منتقدان هم روزگاربرگزار میشد حضور داشته باشم علی رغم اطلاع رسانی اش در مطبوعات و فضای مجازی خواهش کردم بنده را معاف کند خواست نقد را جایی چاپ کند باز هم مخالفت کردم و گفتم سیامک عزیزاین نکات را برای خودم و خودت نوشته ام همینکه خودت خوانده ای کافی است.جالب اینکه از آن نقد مفصل همان یک نسخه را هم بیشتر نداشتم خلاصه اینکه نگاه زیر به سفارش حوزه ی هنری و درخواست غیر مستقیم شاعر این مجموعه نظم و ترتیب زیرراگرفت وگرنه دوستانی که مرا میشتاسند میدانند دیگر حوصله ی روزهای جوانی را ندارم که...

سوم اینکه محسن عزتی که آفرینش های هنری حوزه را بر عهده دارد  از یکی از همکارانش خواسته بود نوشته ی بد خط مرا تایپ کند و برایم ایمیل کند که در اینجا درمعرض دید دوستان گذاشته شوداز هردوانشان سپاسگزارم

آخر اینکه دوستانی گله کردند چرا دراین نقد در سطح زبان باقی مانده ای راستش دلیل این بود که این سطح آنقدر برایم جای حرف و حدیث داشت که مجال نگاهی دیگر حداقل در آن زمان از من گرفته شد ضمن اینکه از متن شتابزده ی این نوشته عذر خواهی میکنم که این نوشته چون همراه نقدی شفاهی ارایه شد نکات به صورت تلگرافی اشاره شده اند...با ارزوی موفقیت برای این دوست خوب و جوانم..نگاهی کوتاه به دفتر رباعی های او داریم...


نگاهی به مجموعه ی رباعی اصغر عظیمی مهر

 

نفر برگزیده ی جشنواره های شعر جوان کشور(بندر عباس) شبهای شهریور، شعر محمد علی بهمنی، شعر دفاع مقدس، غدیر، عاشورا و ...

کارنامه ی شاعر، کار نگارنده ی این سطور را از حیث رعایت اصول خوانش و حتی نقد صحیح که باید به جنبه های مثبت و منفی یک اثر بپردازد راحت کرده است. تا آنجا که میدانم برگزار کنندگان چنین برنامه هایی از چهره های شاخص ادبیات این مرزو بوم اند و این کارنامه مؤید این است که ملاک های شعر موفق معاصر در رده ی سنی جوانان، درا شعار عظیمی مهر دیده می شود و حتی برای دوستانی که دسترسی به معیارهای چون حضور در این جشنواره ها ندارند مقایسه ی اشعار خود با چنین شاعرانی، برای درک جایگاه ادبی شان بسیار اهمیت دارد. مگر آنکه خدای ناکرده کسی با معیار دانستن چنین برنامه هایی با صرف هزینه های مادی و معنوی بسیار، مخالف باشد که این حکایت دیگری است ... لذا در این مجال کوتاه تنها نکاتی را که احساس می شود شاعر باید بیشتر به آنها توجه می کرد، ذکر کرده ام جدا از نقد تأثیری
( Impressionistic   criticism ) حداقل برای کسانی که مخاطب جدی ادبیات هستند یکی از معیارهای ادبیات فاخر، سلامت و رعایت اصول زبانی و دستوری و التزام به قاعده های شناخته شده است. چه کسی می تواند شک کند یکی از دلایل ماندگاری شکپیر همین سلامت زبان است در آن حد که هنوز انگلیسی درست را با آن متون می سنجند؟ و اگر کسی بگوید در شعر کلاسیک محدودیت های وزن و قافیه شاعر را مجبور به رعایت نکردن اصول می کند آیا نباید گفت راز ماندگاری شاعرانی چون حافظ رعایت همین اصول با محدودیت هایی است که از آن حرف می زنیم؟

هنجارها را باید رعایت کرد مگر آنکه این گریز از هنجار، در فرم یا محتوای اثر برای رسیدن به کمال، تأثیرگذار باشد همه موافقند که هنجار گریزی آگاهانه و عدول از نرم در سبک های شخصی را نباید با زبان پریشی و پریشانی سبکی حاصل از کم مایگی خالق اثر اشتباه گرفت.

این نوشته چند بخش دارد الف)مشکلات مربوط به دستور واصول نگارش ب)مشکلات مربوط به قافیه و عروض ج)ابهامات د)ابیاتی که در شان این مجموعه نیستند

الف) مشکلات مربوط به دستور و اصول نگارش

1)      ساخت نادرست :

-       کوهی که بجز رنج نجوییده منم ،ص45، نجوییده[است] ماضی نقلی است از مصدر « جستن» بن ماضی این مصدر برای ساخت ماضی نقلی«جست» است که شاعر به اشتباه از«جویید» استفاده کرده است یعنی« نجسته» صحیح است.

-       آنچه در دست تو هست تابوت من است،ص 41،« هست» با« است» تفاوت بار معنایی دارد و پیداست که منظور شاعر« آنچه در دست توست» بوده است.

-       ناز تو که در تمام زن ها جاری است / اسلیم تنت در همه تن ها جاری است، ص 25، نادرست بودن و اضافه بودن«که» که حرف ربط وابسته ساز است در حالیکه مصراع دوم وابسته به مصراع اول نیست؛ ناز تو در تمام زن ها جاری ست. لذا«که» فقط برای پر کردن وزن آمده است.

-       اسمت را بگذار به گردن بکنم،ص 36، به گردن کردن به جای به گردن انداختن، البته در کردی کرمانشاهی به همان صورتی که شاعر آورده، استفاده می شود.

-       صد بار دگر به دنیا آیم،ص 83، علاوه بر استفاده از مخفف«دگر» به سبک قدما، امروزه برای ساخت مضارع التزامی از بن مضارع و شناسه با جزء پیشین«ب» استفاده می کنند یعنی«بیایم» باید به جای ساخت قدیمی«آیم» به کار برده شود.

-       از پا دیر افتادم،ص51، فعل مرکب نمی تواند گسترش پذیر باشد لذا آمدن«دیر» بین اجزای آن به خاطر ضرورت وزن بوده که اگر نگوییم اشتباه است ضعف تألیف محسوب می شود.

-       جاری شو به شریان هایم،ص31، حرف اضافه ی اختصاصی جاری شدن«در» است نه«به» جاری شو در ...

2)      عدم تطابق زمان افعال :

-       شب می لولد میان گیسوهایت / خورشید نهاد سر به زانوهایت،ص18، شب می لولد، خورشید نهاد مصراع اول مضارع استمراری و مصراع دوم ماضی ساده .

-       آرام شود پلنگ وقتی از سینه ی برکه می نوشد،ص10، وقتی می نوشد آرام شود، قاعدتاً باید فعل دوم«می نوشد» باشد.

-       شلوارم اگر اجازه ام را بدهد / دست از سرپای هرزه ام بردارم،ص35، علاوه بر اینکه آمدن«را» اگر مفعولی باشد بین فعل« اجازه دادن» غلط است و اگر آن را متممی در معنای«به» بدانیم مطابق نرم امروز زبان نیست. بین«بدهد» و «بردارم» تطابق وجود ندارد و باید مثلاً« بر می دارم» باشد و گرنه جمله ناتمام می ماند و مخاطب منتظر؛ اگر شلوارم به من اجازه بدهد دست / از سر پای هرزه ام بردارم...[؟]

-       وقتی که انارها ترک می خورند / لبخند تو را به من آوردند، ص 50، که به جای ماضی استمراری با توجه به مصراع بعد باید ماضی ساده بیاید: وقتی ترک خوردند... به من آوردند

-       زن ها موجودات عجیبی هستند، با گریه جهان را در مشت گرفتند،ص78، وقتی می گوییم «هستند» یعنی هم اکنون نیز اینگونه است لذا باید فعل دوم ماضی نقلی باشد که از زمان گذشته شروع شده و هنوز هم ادامه دارد نه فعل ساده که اتفاق افتاده و الان اثری از آن نمی یابیم؛ در مشت گرفته اند ...

-       در چشم تو زل زدم نمی دانستم / عمری به درون قبر خود خیره شدم،ص 48، نمی دانستم عمری به قبر خود خیره شدم؛ اشتباه بودن زمان فعل کاملاً مشهود است مخصوصاً با حضور« عمری».

-       کاغذ تا شد، مداد ساکت می شد / رود از تب انجماد ساکت می شد،ص67، مصراع اول و دوم بی ربط به نظر
می رسد امّا به هر حال باید« کاغذ تا شد مداد هم ساکت شد» باشد یا کاغذ تا می شد مداد هم ساکت می شد و ...

-       ای کاش بدانم آن قطاری که تو را / می برد چه سودی از جدایی می برد،ص45، فعل اول مضارع و افعال بعدی ماضی اند در این شرایط می گوییم ای کاش می دانستم چه سودی می برد(با ضم ب) یا ای کاش بدانم چه سودی می برد(با فتح ب)

3)      مباحث مربوط به «را»

امروزه«را» تنها، نقش نمای مفعول است که بی فاصله باید بعد از مفعول بیاید و استفاده از گونه های دیگر آن مثل«فک اضافه»،«متممی» و... مربوط به دستور تاریخی است و کاربردی ندارد. عدم رعایت این نکات ضعف زبان محسوب می شود ضمن اینکه این نقش نما تنها در شرایطی خاص و اگر جمله را دچار ابهام نکند می تواند حذف شود:

-       سیبی که به سر گذاشتی را بردار،ص56، علامت مفعول با فاصله آمده است؛ سیبی را که ...

-       من را اندوه شکست نیست، ص 12،/ ماه دلبسته ی سر سپرده را ماند،ص75 / من باروی فرو ریخته را مانم،ص 32،/ جاده ای نیست مرا،ص12،/ که«را» در آنها به معنای حرف اضافه به سبک قدما آمده است.

-       من مثل انار بودم و اشعارم / آنقدر مکیدند چروکم کردند،ص 12، گذشته از تصویر نا مناسب انار چروکیده فعل دوم یعنی«مکیدند» سه جزیی گذرا به مفعول است در حالیکه در این جمله مفعولی دیده نمی شود و اگر نهاد را محذوف بدانیم مثلاً«آنها» و اشعار را مفعول بدانیم کمبود «را» ی مفعولی احساس می شود که البته استنباط بنده همان قرائت اول است.

-       انگیزه ی جاری شدن از رود بپرس، ص46، به نظر می رسد انگیزه ی جاری شدن را از رود بپرس صحیح است یعنی باز هم کمبود نقش نمای مفعولی و وقتی این نقش نما وجود ندارد می توان هر کلمه ی دیگری را مفعول بدانیم مثلاً می توان گفت؛ انگیزه جاری شدن از رود را بپرس مثل؛ انگیزه قتل را بپرس.

-       کز کرده و جمع کرده زانوهایش، ص70، کمبود همان نشانه مفعولی بعد از«زانوهایش» کاملاً مشهود است و گرنه می توان زانوها را نهاد گرفت که جمله بی معنی می شود.

-       در زیر شکنجه خواب من را برده است، ص 54، خوابم برده است، فعل ناگذر یک شخصه است یعنی فعلی که فقط به نهاد احتیاج دارد و تنها با ساخت سوم شخص مفرد به کار می رود که به جای شناسه، ضمیر به پیوسته ی مفعولی یا اضافی شخص فعل را نشان می دهد: خوابم برد، خوابش برد و ... لذا آوردن «را» مفعولی نادرست است و اگر خواب را نهاد بدانیم که بعید می دانم مورد نظر شاعر باشد مثل اگر دنیا را خواب ببرد فلانی را آب می برد آنگاه جمله ی مورد بحث احتیاج به متمم فعلی دارد که باز هم ساختار غلط است.

4)      افعال قدیمی و شیوه ی ساختاری قدمایی :

-       اسرار نه از برای گفتن باشد،ص15، ضمن اینکه اسرار برای گفتن نباشد قدیمی است، در همین شیوه هم از روشی قدیمی تر یعنی جدا کردن پیشوند منفی ساز«ن» برای تأکید استفاده شده است و در ادامه می گوید شب ها نه فقط برای خفتن باشد که علاوه بر نکته ی بالا، آمدن«خفتن» به جای«خوابیدن» جای بحث دارد.

-       در خاک نهادمت،ص40،/ پرهیز از تو به هیچ جایم نرساند،ص47 / کمین می زندم، زمین می زندم،ص 83، که به جای تو را در خاک نهادم، من را به هیچ جا نرساند و به من کمین می زند و من را زمین می زند، آمده است.

-       آنها پشت پایم زده اند،ص 85، به جای به من پشت پا زده اند.

5)      استفاده از کلمات عامیانه و گاه اشتباه

-       تاکستانی که توی آتش می سوخت، ص 29،«تو» به جای «در» آن هم در شرایطی که کل ر باعی زبانی فاخر دارد.

-       بعد از تو چطور بی تو پرواز کنم؟،ص46،« چطور» به جای مثلاً چگونه

-       تو آن ور خطی من این ور خط، ص 52،«ور» به جای طرف

-       با لنگر کشتی اشتباهی نگرفت، ص69، اشتباهی گرفتن به جای اشتباه گرفتن که خود اشتباه گرفتن متأثر از ترجمه است و البته تنافر حروف پشت سر هم آمدن«ش»را به خاطر ادغام نمی توان ندیده گرفت.

-       بین شب و روز جابجایی شده است، ص 30، بین دو چیز جابجایی شدن به جای جا به جا شدن دو چیز. جالب اینکه شاعر گاه برخلاف این زبان علاوه بر مواردی که در بخش فعل بحث شد از ترکیباتی مثل« فکر نمودن» به جای فکر کردن؛ فکر همه چیز را نمودم،ص 41، پرگشتن به جای پر شدن« پر گشت تمام چاله ها...»، ص 53، در شهر نبردی از من به پا گشت، به جای شد،ص 52، با اشارتت زنده شدم،ص26، به جای اشاره ات، استفاده کرده است. یا ترکیبی مثل درب بهشت در ص 47 .

-       استفاده ی نادرست از کلمه ی«کمین»، هر جا تله ای است در کمین می افتم، ص 13، باد در کمین می افتد که احتمالاً به جای کمند یا دام به کار برده شده است.

-       هر مرد که بی تو زندگی کرد یقین ...، ص 57، یقین به جای یقیناً که قید نشانه دار است.

ب- مشکلات مربوط به قافیه و عروض

-       اینگونه مرا واله و وامانده نکن .../ در کار جهان خویش درمانده نکن، ص 54، قافیه کردن وامانده و درمانده با توجه به هم معنا بودن«مانده» که باید اساس قافیه به پیشوند برگردد یعنی«وا» و «در» اشتباه است.

-        این درد عمیقی است که در من جاری است / ... لبخند عمیقی است که در من جاری است، ص 9، بیت اصلاً قافیه ندارد.

-       قافیه کردن مشوش و سرکش،ص11، اقتصاد زبان یا هر عامل دیگری باعث شده امروزه«سرکش» را به صورت«ک» مکسور بخواهیم لذا قافیه کردن آنها در شعر و زبان امروز نادرست است.

-       روح تو به جسم مانکن ها جاری است،ص25، می دانیم که«ن» ساکن بعد از مصوت بلند محذوف است لذا این مصراع یک هجای کوتاه کم دارد مگر اینکه آن را«مانکن» با مکسور کردن«ن» بخوانیم.

-       تو جلوه ای از کاج کریسمس هستی،ص56، اگر این اشعار ترانه بودند می توانستیم با تغییر لحن ایرادهای عروضی آن را ندیده بگیریم مثل مورد بالا اما اشعار این مجموعه بر اساس قالب باید از قواعد تعریف شده ی عروضی پیروی کنند. در این مصراع«ریس» در کلمه ی کریسمس هجای کشیده است که از یک ص.م بلند.ص درست شده است که شاعر آن را هجای بلند گرفته است. ضمن اینکه نباید فراموش کنیم کلمات دخیل فرنگی هنگام تلفظ، قواعد واجی زبان مبدأ را می گیرند و نمی شود نوشت کریسمس و خواند کرسمس! همانطوری که شاعر به درستی در جای دیگری«ویت» را در کلمه ی ویترین به صورت هجای کشیده به کار برده است« در پشت تمام ویترین های جهان» این نکته ی اخیر یعنی که شاعر نیز با نظر و استدلال بنده در مورد اینگونه کلمات موافق است.

« شهبانویی با ساز و دهل می گذرد»ص 36، ناگفته پیداست که هجای«یی» در وزن شعر کاملاً اضافه است و درست آن«شهبانو» است که درا ین صورت تبدیل به اسم خاص می شود و بعید می دانم این مصراع در وصف همان اسم خاص معروف باشد مگر اینکه تلفظ عجیب و غریب«شهبانویی» را به صورت« شهبان ی»(به ضم«ن» و کسر«ی») بپذیریم یا اینکه «شهبان یی»(با ضم«ن») که در این صورت هم نمی توان طبق هیچ اختیاراتی در عروض هجای کشیده ی«یی» را کوتاه فرض کنیم زیرا شرایط استفاده از این کار وجود ندارد هر چند در ظاهر با تغییر لحن مشکل حل خواهد شد همانطور که در ترانه مرسوم است.

-       « پاهای من از دویدن عاجز می شد»ص 17، برای درست شدن وزن این مصراع باید آن را د/وی/د/نا/جز، بخوانیم، اما نباید فراموش کرد«ع» نمی تواند با کلمه ی ماقبل خود ادغام شود و این خصوصیت تنها در«ا» امکان پذیر است که به آن اختیارات زبانی؛ امکان حذف همزه می گویند.

-       «شب می پیچید به پای بیمارستان»ص 59، هر کس که با عروض آشنایی دارد می داند که اینجا بعد از فعل یک هجای کوتاه اضافه آمده است و نمی توان گفت«می پیچد» بوده است و مثلاً غلط تایپی است زیرا فحوای کلام ایجاب می کند با توجه به تمام افعال این رباعی که ماضی است همین« می پیچید» منظور شاعر بوده باشد.(ضمن اینکه شاعر هنگام ارایه ی نقد همین تایپ را درست دانستند)

-       « یا آبروی امیر هم می ریزد»ص 78، به سبک قدما باید«رو» را«رُ»(با ضم) خواند.

-       برج و بارویی، سوسویی(ی نکره) بهتر بودیکسان بودن نوع«ی» در مصراع آخر هم رعایت می شد در حالیکه در مورد آخر«ی» نسبت آمده است،ص24.

ج) ابهامات

-       چیزی دیگر ندارم از دست دهم / چوپان پسر مرده مرا می فهمد،ص10، گذشته از فعل قدیمی«دهم» به جای «بدهم» چرا چوپان پسر مرده؟ قاعدتاً باید چوپان گوسفند مرده یا پدر پسر مرده باشد.

-       بر سینه ی تیر خورده ام یخ مگذار / خونابه ی نعش من روان خواهد شد، ص 14، مصراع دوم جواب«چرا» ی مفروضی است در ادامه ی مصراع اول. ولی مصراع دوم نه دلیلی منطقی است که آن را «مذهب کلامی» بدانیم و نه دلیلی شاعرانه که آن را«حسن تعلیل» بخوانیم.(اگر یخ بگذار باز هم راهی به دهی داشت که مثلا روی جنازه ها یخ میگذارند ولی شاعر همین مگذار را تایید کردند)

-       تکلیف مترسک از خموشی نگذشت / از«ضمن سکون به سخت کوشی» نگذشت / خشکید عرق به گیجگاهش اما / باد از سر دشت برف پوشی نگذاشت، ص 71، مرجع ضمیر«ش» در «گیجگاهش» مبهم است. قاعدتاً باید تکلیف مترسک باشد زیرا مرجع ضمیر باید قبل از ضمیر بیاید، اگر اینگونه است پس « عرق به گیجگاه مترسک خشکید امّا باد از دشت برف پوشی بگذشت!» تعقید معنوی دارد .

-       وابسته ی سرسخت درختان – جنگل / حسرت به دلش مانده بیابان بشود،ص 73، تناقض بیت آشکار است. با توجه به صفت سر سخت، وابسته، بار و معنای عاطفی مثبت دارد نه مثلاً به معنای اسیر و تعلق از روی اجبار، لذا اینکه چیزی با سر سختی وابسته به چیزی باشد و بخواهد از آن بگریزد قابل توجیه نیست حتی اینکه خود جنگل را مجرد از درختان بدانیم پذیرفتنی به نظر نمی رسد که جنگل همان مجموع درختان است

-       انگار که برکه کهکشانی از آب/ نیلوفرها سفینه ی مرداب اند،ص 73، شاعر که برکه و مرداب را یکی دانسته و جدا از
این، حشو هم به شعر لطمه زده است و باید می گفت برکه کهکشانی از آب ا ست و نیلوفرها سفینه های آن. نکته ی دیگر اینکه نیلوفرها سفینه های مرداب اند، منظور بوده است که شاعر به خاطر وزن سفینه را مفرد آورده است.

-       تا زخم زمین بخیه شود هر سروی / در دست خداوند درفشی باشد،ص 74، دغدغه ی مضمون آفرینی و فریب جلوه های قافیه باعث شده که مفهومی مثل بخیه زدن با درفش ایجاد شود. نباید فکر کنیم چون زمین بزرگ است وسیله ی بخیه زدن باید بزرگ باشد!. باید دقت کرد مراعات النظیر ایجاب می کند وقتی از بخیه زدن حرف می زنیم چیزی غیر از درفش احتیاج داریم و اینکه فعل مصراع دوم هم کاملاً قدمایی است.

-       دل بسته ی سرسپرده را می ماند/ یک کتف به هدیه برده را می ماند،ص 75، توصیف ماه است با توجه به بیت بعد اما اینکه ماه مثل کتف به هدیه برده است خارج از خیالپردازی ذهن نگارنده ی این مطلب است.

-       هر برگ که بر زمین می افتد/ بر سینه ی خاک لنگر پاییز است، ص 67، روی زمین همان سینه ی خاک است و حضور یکی از دو تصویر اضافه است. از دیگر موارد حشو می توان به« لکنت گنگ لال ها» که لکنت لال ها ترکیب درستی نیست،ص 9، گر شعر وهنر نبود من می مردم،ص 16، که گویی شعر هنر نیست،« کمرگاه تن» در گیسوی رسیده تا کمرگاه تنت که تن اضافی است،ص19، در هر چشم تو ماه بدری دارم،ص33، که بدر همان ماه کامل است. این رشته سر دور ودرازی دارد که از ضرب المثل« این رشته سر دراز دارد» استفاده کرده که به خاطر وزن به این شکل در آمده است.

تکرار دوباره«یک عمر» در بیت اول و دوم یک رباعی؛ یک عمر گدای عشق بودن سخت است .../ وقتی که تو قسمتم نباشی یک عمر...،ص 83/ شب های سیاه گیسوانت تاریک،ص 41، با توجه به آوردن تاریک لزومی به ذکر صفت سیاه برای شب نیست.

-       در بستر تو که سنگ قبری است سپید/ بگذار شبیه مرده عریان باشم،ص، علی رغم اینکه می دانیم شاعر می خواسته عریان بودن خود را بر بستر سپید معشوق آرزو کند، تصویر موفقی نیست؛ تشبیه بستر معشوق به سنگ قبر، خود تصویر مرده در سنگ قبر به جای بر سنگ قبر، و اینکه منظور مرده ای عریان بوده نه" شبیه مرده، عریان "که به ذهن اینگونه می رسد، مگر مرده حتماً عریان است؟ چون شاعر وجه شبه(به عنوان صفت مشترک مشبه و مشبه به) بین من(شاعر) و مرده را عریان بودن دانسته است.

-       چون موج که بر شقیقه هایت می ریخت / انگشتم بی قرار شد ناگاه،ص 26، انگشتم بی قرار شد مثل موجی که بر شقیقه هایت می ریخت. مشبه به مقید است و آیا می توان تصویر موج بر شقیقه را تصور کرد و اصلاً مگر موج بر شقیقه می ریزد؟ می توانست بگوید چون موی که بر شقیقه هایت می ریخت.

-       تو دختر شاه پریان بودی و من/ در قلعه ی بی پنجره زندانی تو، ص 57، وقتی از تلمیح سود می بریم نمی توانیم از عناصری داستانی که زاییده ی خیال ما هستند استفاده کنیم تا آنجا که بنده به یاد دارم هیچ کس در قلعه ی بی پنجره اسیر دختر شاه پریان نبوده است.

-       رب اشرح لی... اگر که صدری دارم / در هر چشم تو ماه بدری دارم / انا انزلناه ... به خوابم امشب / هر لحظه کنارت شب قدری دارم، ص 33، استفاده از آیات حتی در شعرهای عاشقانه سابقه ای طولانی دارد اما باید از آن ها درست استفاده کرد. مصراع اول مشکلی ندارد خدایا[سینه ام را] گشاده کن اگر صدر و سینه ای دارم امّا منادا در مصراع اول خداست در مصراع دوم معشوق. ما او را فرستادیم[در شب قدر] هر لحظه، امشب(پارادوکسی زمانی) کنار تو شب قدری دارم! واقعیت این رباعی فریب قافیه ها و تقلیدی نادرست از ابیاتی از این دست است که در شعر قدما و شاعران جوان معاصر نمونه های فراوانی دارد ولی کلام بی محتوا و فاقد معناست.

-       وقتی باران به گیسوانت می خورد / نیلوفر زرد از تنت می رویید،ص 36، مصراع دوم هیچ ربطی به مصراع اول ندارد و تصویر گنگ و حتی بی معناست.

-       چون بستن چشم محتضر قبل از مرگ / بگذار که چون سقف به تو زل بزنم،ص 44، آیا شاعر دوست داشته است بگوید بگذار به تو زل بزنم همانند چشم محتضر که به سقف زل می زند؟ اما ساختار کلام اینگونه است: بگذار مثل سقف به تو نگاه کنم(تصویری پذیرفتنی است که سقف به تو زل زده من هم همین کار را انجام می دهم) مثل بسته شدن چشم محتضر! چه وجه شبهی بین زل زدن سقف و بستن چشم محتضر وجود دارد؟ اگر می گفت مثل سقف به تو زل می زنم چون چشم محتضر باز پذیرفتنی بود اگر چه محتضر به سقف زل می زند نه سقف به محتضر و اگر چه آمدن دو ادات تشبیه(چون در مصراع اول و چون در مصراه دوم) کلام را سر در گم می کند!

-       بعد از پل کهنه ای خروشان در مه / در خلوت یک قبر رسیدیم به هم،ص44، پل خروشان چه معنایی دارد؟ با توجه به اینکه صفت کهنه برای پل آمده است به هیچ وجه نمی توان گفت پل مجاز است از رود زیرا نه تنها قرینه ی صارفه ای وجود ندارد که پل مجاز است بلکه آمدن کهنه خود قرینه ای است که پل اینجا حقیقت است و معنایی ثانویه ندارد.

-       خاکم که تو خون در سرشتم باشی،ص 47، خون در سرشت چه معنایی دارد؟ ضمن اینکه مگر خاک خون در سرشت دارد که شاعر خود را به خاک تشبیه کرده و وجه شبه خود و خاک را«خون در سرشت داشتن» دانسته است؟

-       این نقشه که می کشند، چیزی غیر از / تقسیم به چند پاره ی زیبا نیست،ص 64، تعقید لفظی و معنوی بیت آشکار است شاعر دوست داشته است بگوید این نقشه ها چیزی جز تقسیم کردن دنیا به چند پاره نیست!

-       شاید نور ماه صدایش باشد / دستان پرنده نیز پایش باشد،ص 66، نگاهی ست شاعرانه به درخت امّا باز هم شاعر در ارائه ی تصویر ناموفق بوده است. اول اینکه پرندگان باید باشد، دوماً باید نشانه ا ی می گذاشت که منظورم این است دستان پرندگان(نه پرنده) که روی درخت هستند در حقیقت می تواند پاهای یک درخت باشد که بر عکس شده یا ما آن را برعکس می بینیم و گرنه این که دست پرنده پاهای درخت است، تصویری مبهم است.

-       رودی که دریا نرساند خود را / یک روز به جویبار بر می گردد،ص ، برگشتن رود به جویبار به تاوان نرساندن خود به دریا! مگر رود از اول مال جویبار است که اگر این کار را نکند به خانه ی خودش یعنی جویبار بر می گردد؟ چون فعل پیشوندی بر می گردد، فعلی است ساخته از فعلی ساده با تغییر معنا معادل رجعت و رجوع.

-       کولاک شدید مه صدایت را برد،ص49، حضور«مه» در کولاک شدید غیر منطقی است.

-        تو مثل دفینه های فرعونی که / هر کس که تو را به دست آورد شکست،ص 18، کجا خوانده ایم و یا اشاره به کدام داستان دارد که هر کس که صاحب دفینه های فرعون شود می شکند؟ ذهن من هر اتفاقی را می تواند تصور کند غیر از شکستن!

-       سیمرغ که بال یافت، بالاتر رفت،ص69، حتی اگر از فعل«بال یافتن»! بگذریم مگر سیمرغ از ابتدا بال و پر نداشته که بگوییم حالا که بال و پر پیدا کرده و به قول شاعر بال یافته می تواند بالاتر برود؟

-       گاه ظاهر کلام فریبنده است امّا در دوباره خوانی متوجه می شوی شاعر اسیر وزن شده و کلامش دچار پریشانی است. در یکی از رباعی ها در وصف درخت می گوید؛ مُهر درخت ماه، انگشترش آشیانه ی زنبور، تسبیحش، خوشه ی انگور و سجاده ی سنگچینش باغچه است. بحث من«سجاده ی سنگچین» است. وقتی مهُر انگشتر و تسبیح در معنای معمول به کار رفته است باید سجاده هم همینگونه باشد و اگر صفتی هم برای آن می آوریم نباید صفتی غیر واقعی باشد یعنی به جای سنگچین باید صفتی واقعی مثل رنگین می آورد چون در سه مورد قبلی مشبه به حسی است(تشبیه حسی به حسی) اما در یک مورد مشبه به خیالی است(تشبیه حسی به غیر حسی)ص 65.        

-       در خیلی از موارد احساس می شود شاعر مصراع آخر یا بیت آخر را سروده و بعد از آن ابیاتی در آغاز آورده که بی ربط است و قاعده ی کلی پیوستگی ابیات رباعی را به هم ریخته است چه ایرادی دارد اگر بیت زیبایی داریم آن را مثل خیلی از شاعران به عنوان بیتی«مفرد» ثبت کنیم؟

نمونه های این بحث در این مجموعه فراوان است که چند مورد ذکر می شود: در یک رباعی(ص66) مصراع اول راجع به بد و بدی است؛ بد چیست به غیر از...، در مصراع دوم راجع به دل است؛ دل صفحه ی پر از ... در بیت آخر به توصیف شاعرانه ی درخت بید پرداخته؛ این بید که ...، بیت آخر یک رباعی اینگونه است؛ تا مردمک چشم تو در اشک نشست/  انگار جزیره ای در آتش می سوخت. شاعر مجبور شد ه بیتی درا بتدا قرار دهد که با جزیره هم قافیه شود لذا هر چند این بیت وصف معشوق است اما بیت آغازین در وصف کرم درونی پیله است! در پیله شفیره ای در آتش می سوخت، انگار عشیره ای در آتش می سوخت،ص34 .

چون غارت قبرهای قبل از میلاد / خالی شدنم به هیچ جایی نرسید،ص86 .

از آنجا که مشبه به، غارت قبرها ست نه قبرها؛ لذا باید به جای خالی شدن می گفتیم: خالی کردنم، چون غارت قبرهای قبل از میلاد بدون فایده بود هر چند بار معنایی غارت مفید معنای وجود داشتن چیزی در جایی و بردن آن توسط کسی یا کسانی است و اینکه غارت قبرها بدون فایده بوده تناقض دارد و باید بگوییم منظور کندن قبرها بوده است.

-       در ابروی تو کمان آرش می سوخت / از تهمت سودابه سیاوش می سوخت،ص19، ربطی بین مصراع اول و دوم هر چند همه از قهرمانان شاهنامه اند وجود ندارد و مصراع دوم امری بدیهی است که خود سیاوش نیز به آن اشاره دارد، هیچ کمکی به مصراع زیبای اول نمی کند. هر چند ابرو را هم چون قدما بایدابر(با ضم ر) بخوانیم .

-       با اشک تو آب در گلم می شکند،ص 31، آب در گل کسی شکستن کنا یه ای غریب است و حاصل آفرینش شاعر که معنایی غریب و مبهم دارد. به راستی آب در گل شکستن چه معنایی دارد؟ می توان آن را کنایه ای از نوع«تعریض» که کنایه هایی شخصی هستند بدانیم و گرنه ...

د)ابیاتی که در شأن این مجموعه نیست.

-       تأثیر تحرک تو بود اشعارم ص 18/ از سایه ی پلک خیشان می ترسم / از حالت چون رئیسشان می فهمم / من زاویه ی دید زنان را اغلب/ از رنگ کلاه گیسشان می فهمم( که می تواند در یک مجموعه ی طنز، شعر خوبی باشد)ص78، دردا که همای بخت اقبال نداشت،ص10،/ لبهای تو شراب مردافکن بود،ص 28، / کاخ آرزو،ص36، / انگار نشسته ای مستطیلی در من / چندی است که شکل سنگ قبری شده ام، که تصویری فانتزی و خنده دار دارد که تنها حس نوستالوژیک ما را به کارتن تام و جری بر می انگیزاند که تام چیزی را قورت می داد وبه شکل آن در می آمد. / خورشید به جای جنس بازاری توست،ص21،/ چون[زیرا] جوهر رویش است در گیسویت / موهای تو بعد مرگ هم می رویند،ص20، / در معبد حمام نمازت جاری است،ص24، لبخند تو یک پدیده ی کمیاب است،ص30، / هر راهرو طویل راهی ست حقیر،ص30، / بی آنکه بپرسند  نظر دادی!حیف! زیبایی خود را به هدر دادی!حیف، که حرف اضافه ی«به» هم واقعاً حرف اضافه است!،ص37، به هدر دادن به جای هدر دادن / در سینه ی خویش قبرژرفی دارم،ص40، / باید که تمام راه ها بسته شوند / هر وقت که با سیل پلی میشکند،ص63، بیشتر شبیه توصیه های ستاد حوادث غیرمترقبه است . می گفت که ابر مادر  باران است / سرمنشأ خاک خلقت انسان است / از ماهیت گذاره پرسیدم گفت یا آروغ کوه یا تف شیطان است،ص62، مصرا ع اول حرفی علمی است که گوینده ای دانا  گفته است در مصراع دوم خاک، سرمنشأ خلقت انسان است که برای متشرعین حرفی منطقی و پذیرفتنی است. مصراع سوم ترکیب« ماهیت گذاره» زیبانیست و یکدفعه همین آدم که از ابتدا حرف های عادی زده مصراع عجیبی مثل مصراع چهارم بر زبان می آورد / راننده ی تاکسی که آرنجش را /  از پنجره  بیرون بگذارد خسته است،ص70، که تنها کلامی است موزون / چشمان تو چاه ملکوتی است عمیق،ص 85،/ جایی از تن گرم تر از گردن نیست،ص86،« گستره ی زبان» و استفاده از علامت جمع«ان» برای«رگ»، رگان به جای رگ ها،ص14، چشمانت بعد از مرگ هم در«صحن ملکوتم» جاری است،ص22، در صحن ملکوت من؟ شطح گونه ای است که شاعر برای خود ملکوتی قائل شده است. خلسه رعشه ناک،ص40 / درب بهشت،ص47/

-       روی زیبا دو برابر شده است(البته به استثنای شعر نگارنده ی این متن)

-       من مرد سفید شیشه ای هستم که،ص7 {مردی از بلور بودم که دنیا را باز می تاباند} از شاعران آمریکای لاتین.(ترجمه ی هنرور شجاعی)

-       چشمان تو پیشوای هر بادام است {مرا کیفیت چشم تو کافی است / ریاضت کش به بادامی بسازه} بابا طاهر

-       گیسوی رسیده تاکمرگاه تنت / تصویر یک آبشار نافرجام است،ص19،{مویت که رسیده تا کمر می رقصد / چون ریزش آبشار بر سنگ سفید} وبلاگ نگارنده،سال 1388 .

-       مفهوم صدای هیس در تاریکی / یعنی که نباید کس آگاه شود {غیرت مردانه و شرم زنانه، گفتگوها را به نجوایی بدل کرد} شاملو .

-       تو پلک که می زنی زمین می لرزد،ص28،{ مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من} منزوی.

-       از بوالهوسی نیست نظر بازی من،ص35،{در نظر بازی ما بی خبران حیرانند}سعدی .

-       فکر همه چیز را نمودم غیر از / آن اشک که افشاگر اسرارم بود{ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز ...} حافظ .

-       از ماه که قرص خواب شب بود بپرس،ص46،{خودکشی دختران با قرص ماه}احمد عزیزی .

-       تو دختر شاه پریان بودی و من ...{گر تو شاه دخترانی من خدای شاعرانم}حمید شیرازی .

(نمی دانم شاملو فقط می خواست حمیدی را از شعرش آویزان کن یا ...)

-       در شبنم اگر خیره شوی می بینی / در وسعت کوچکش چه باغی خفته است،ص70،{دل هر ذره را که بشکافی / آفتابش در میان بینی

-       می دیدم در خواب سری آویزان، ص 64 .(سعید میرزایی  غزلی با قافیه و ردیف  سر آویزان دارد)

-       در کوه کسی کفتر چاهی نگرفت / در جوی حقیر«شاهی ماهی نگرفت .{هیچ صیادی در جویی حقیر مرواریدی صید نخواهد کرد}فروغ فرخزاد.

-       ... شاید که / دوری تو آزمون دوزخ باشد{ای دوریت آزمون سخت زنده به گوری}شاملو .

-       مرده است کسی که فارغ از رنج شود،ص67{مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است

-       در عاشقی استخاره کردن غلط است،ص16{در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست}حافظ

-       چشمانت ای کاش سبز یا قرمز می شد{چشمت چراغ سبز و سه راه همیشگی}منوچهر نیستانی.

-       در چشم نه آبی و نه سبزت...،ص 30{دو چشم داشت دو سبز – آبی بلا تکلیف }منزوی

نهایت سخن اینکه می توان ضعف عمده ی این اثر را بی توجهی به زبان و اصول شعر کلاسیک به خاطر دغدغه ی مضمون آفرینی دانست چیزی شبیه آنچه در شعر متوسط سبک هندی اتفاق افتاد!

 

 

سید جعفر عزیزی – تیر ماه 1389

 

 

نویسنده : سید جعفر عزیزی ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



color="#99CCFF">كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

&

&