چشمان تو شناسنامه ي من است


+ پشت این غزل

١)این پست با احترام تقدیم می شود به جناب آقای وودی آلن (به خاظر شالوده شکنی هری که برای دوم دراین هفته آن را دیدم)آقای رومن رولان(به خاطرژان کریستف که برای سوم بازهم درهمین هفته خوانده شد)به بابک سعیدی(که رباعی های زیرمدیون پنجه ی طلایی اوست که این روزها در محاق است)به کورش(دکه ی مطبوعاتی سرکوچه به خاطرسیگارهای اصلی که برایم کنار می گذارد)بانو شیما (که هنوز هم در روزهای بارانی لندن دلتنگ من میشود)و«تو»-که کاری کردی که به صداقت آیینه ها شک کنم.

٢)ازهمه ی دوستانی که با تهیه ی کتاب پشت این غزل مردی است...لطف خود را نثار من کردند ممنونم از دوستانی هم که در شهرهای اصفهان، شیراز،مشهد، همدان، بروجرد، زنجان و... قبول زحمت کرده اند وپخش کتاب را به عهده گرفته اند ، سپاسگزاری می کنم هنوز فرصت نکرده ام برایشان کتاب را بفرستم دراولین فرصت ارسال و آدرس کتابخانه هایی که کتاب رادارند اطلاع رسانی می شود.

٣)الف:گفتم آهن دلی کنم چندی   ندهم دل به هیچ دلبندی

ب: من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم   که گاه گاه براو دست اهرمن باشد

۴)این رباعی ها در شرایطی و در شبی نوشته شد که خواستم به احترام بابک همانطور که نوشته شده اینجا بیاید اگرغیرازین بود بعضی مصراع ها را تغییر می دادم

رباعی ها:

می سوزم ازتب و دهانم تلخ است

حالم خوش نیست آسمانم تلخ است

ازکوزه همان برون تراودکه دراوست

دلگیرمشواگرزبانم تلخ است

من ازشب وازبی توشدن می ترسم

ازبی تو شدن ازشب من می ترسم

ازاینکه به دریا نرسم ازاینکه

درخویش بگندم چولجن می ترسم

چیزی ازمن نمانده جزخاکستر

بربادبده هرآنچه دارم یکسر

چشمانت رامگیرازمن اما

من ازشب می ترسم ازشب می تر...

دورازتوزمین و آسمان سرگردان

پیراهن من گورواتاقم زندان

تاصبح توراگریستم تا خود صبح -

باران باران هی باران هی باران

 

درپرده چرا؟طشت ازبام افتاده

میخواستم آنجه را،به کام افتاده

درآغوشم نفس نفس می زنی و...

خرگوشی هستی که به دام افتاده

امشب تاصبح رادرآغوش منی

تن پوش توام من و تو تن پوش منی

خانه شده صحرای خیالی انگار

من یوزپلنگم و تو خرگوش منی!

تنها تویی وتویی وتنها من و من

ازقصه ی این جنون زبانم الکن

ازاین همه فاصله بدم می اید

ای کاش رها شویم از پیراهن!

تاچشم تو شعرناز می آغازد

دل قافیه را به چشم تو میبازد

بین من و این حسرت چندین ساله

پیراهن تو فاصله می اندازد

لبهای توو کلام تو شکروزهر

عاشق کشی چشمانت شهره ی شهر

درپوششی ازحریرپستانهایت

ماننددوقله ی فرو رفته درابر

(شاعرازعیب قافیه ونه غلط آن آگاه است...چرایی آمدن به این شکل توضیح داده شده است)

چشمان تو در شب سیاهم خورشید

لبهای توراهزاردل گشته شهید

مویت که رسیده تا کمر میرقصد

چون ریزش آبشار برسنگ سفید

 

دل دیده توراوکار دستم داده

هرچند به تو نمیرسد این جاده

می میرم اگرمرا برانی ازخود

چون ماهی از آب جدا افتاده

حالم بدوروزگارم ازآن بدتر

خانه شده از هرآنچه زندان بدتر

اشکم شده ازگدازه ها سوزان تر

آهم شده از سوز زمستان بدتر

تاچشمانم به چشم هایت افتاد

ازهرچه که هست و نیست گشتم آزاد

دست و دلم ازاینکه مبادا بروی

می لرزد مثل دامن تو در باد

 

وغزلی از مجموعه ی پشت این غزل مردی است:

 

بی تو گرفته رنگی از کابوس رویاهم

پژمرده در چشمان من شوق تماشاهم

ازمن چه مانده؟چارچوبی رو به ویرانی

طوفان بعدی می کند ازریشه آن را هم

این آخر خط است.بیزارم من از دنیا

می دانم از من سخت بیزار است دنیا هم

حتی اگریک گام دیگرمانده باشدباز

می خشکد ازبختی که دارم آب دریا هم

می آیدوآمد_اگردیروزبدتراز..._

امروزبدتر؛بدترازامروزفردا هم

کوآفتابی وقتی انبوه شب سربی

می بارد ازسمت زمین و آسمان با هم؟

**

دلخسته ازاین دور باطل،هی تسلسل هی_

داردسر ازبیراهه در می آورد راهم!

بامن جوانمردی کن ای مرگ و نجاتم ده

تو رستمی من بیژن افتاده در چاهم

عاصی شده سنگ صبوری که ندارم آه...

عاصی شده از ناله های گاه و بیگاهم

بااین دل بعد ازتو کی جای شگفتی داشت

خون پشت خون میزد اگرفواره با آهم!

   

نویسنده : سید جعفر عزیزی ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



color="#99CCFF">كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

&

&