چشمان تو شناسنامه ي من است


+ گاهی چنان بدم...

سلام

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام...مثل همین روزها!

ممنونم ازهمه ی کسانی که دراین مدت به یاد من بودند وشرمنده ازینکه نمیشد سرفرصت ابراز ارادت کنم.شعرزیرحاصل لحظه ای است که آنقدر مقدس است که نمیخواهی وشاید هم نمیتوانی درآن دست ببری همانطور که نوشته شده بخوانید

باد دراستخوانم زوزه میکشد انگار

میلرزم ازهیجان این بی فاصلگی

لعنت به تمدن که لباس راآفرید

که مانعی شدتاسلول هایم ازتو جان نگیرند!

*******

ای شروع تازه!

لبهایم را به میهمانی شرم لبانت ببر

تامردانگی ام را درهیات بوسه ای تقدیمت کنم

لبانت ٬غزلی خمارآلود که ازبوسه ای قصیده وار جدایش کرده اند

ای تغزل ناب!

درچشمانت گربه هایی ملوس مشغول شیطنتند

با کلاف دل سردرگم من

*****

مزمزه میکنم زندگی را زیردندانم

آنگاه که نام تو پرمیکندآغوش تنهایی ام را

دوستم بدارتا سلاحی برای نبردتن به تن

با مرگ داشته باشم

دوستم بدارتاسرپناهم باشد

آنگاه که ازآسمان اندوه - سنگ میبارد

دوستم بدار

تابدانم خدابیهوده مارا نیافریده

********

آغوشت گاهواره ی دلتنگی های من

تودررگهایم جریان داری!

درگیرم کن با خودت درگیرودار این روزمرگی ها

به واژه هایم جان بده

تابرخیزندوچون بردگان به ستایش تو بپردازند

که سزاوار ستایشی

************

پیش ازتو

پنجره؛وصله ی زشت دیوار

ماه؛عجوزه ی بدترکیب آسمان

وطلوع خورشید

طعنه ی تلخ گذشت عمر بود

باتو

پنجره یعنی پیوند

ماه؛فانوس قرارهای عاشقانه

وطلوع خورشید٬لبخندگرم ودلچسب زندگیست!

 

 

 

نویسنده : سید جعفر عزیزی ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



color="#99CCFF">كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

&

&